انواع عشق
بعضی عشق ها مثل حضرت نوح مي مونن ( بعضيا از ترس طوفان ميان پيشت)
بعضي عشقها مثل حضرت آدمه ) خوبيش اينه كه اولين عشقته )
بعضي عشقها مثل حضرت ابراهيمه ( بايد همه چيزتو قربوني كني )
بعضي عشق ها هم مثل حضرت مسيحه ( آخرش به صليب كشيده ميشي)
بعضي عشق ها هم مثل حضرت موسي هستن
(تا يه كمي دور ميشي يه گوساله مياد جاتو مي گيره)
نوشته شده توسط احسان بلوچی در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ساعت 20:14 موضوع | لينک ثابت
"کمکم کن"
شبیه کدام ناله شوم تا شبی
ز رحمتت به حادثه ام پل زنی؟
منی که این همه پر ز مهر توام
تویی که این همه خالی ز اشتیاق منی!
تمام شب گریه میکنم این جا
کسی به چشم ترم مدام میخندد!
تا صدا میزنمت کجائی ای زیبا!؟!
کسی به دست باد پنجره را می بندد!
گلویم آتش گرفته از این بغض
توان رفتنم نیست زین ره طولانی
شبیه موی تاب خورده در بادی
رهی نشسته در تیرگی و پریشانی
به من نگاه کن، به من که دلگیرم
به من که شوق بودنم مرده
تو چون سکوت می کنی، پندارم...
کسی تمام «هستی ام» ز کف برده
دلم به حال خودم می سوزد
که درد دارم و دوائی نیست
منی که از تنفس سرشارم! افسوس...
در آسمان زندگیم «هوائی» نیست!
نوشته شده توسط احسان بلوچی در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ساعت 20:8 موضوع | لينک ثابت
من سکوت خويش را گم کرده ام .
لاجرم در اين هياهو گم شدم .
من که خود افسانه ميپرداختم ,
عاقبت افسانه مردم شدم !
اي سکوت اي مادر فريادها !
ساز جانم از تو پر آوازه بود .
تا در آغوش تو راهي داشتم ,
چون شراب کهنه شعرم تازه بود .
در پناهت برگ و بار من شکفت ,
تو مرا بردي به شهر يادها ,
من نديدم خوشتر از جادوي تو ,
اي سکوت اي مادر فريادها .
گم شدم در اين هياهو گم شدم ,
تو کجايي تا بگيري داد من ؟
گر سکوت خويش را ميداشتم ,
زندگي پر بود از فرياد من !
نوشته شده توسط احسان بلوچی در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ساعت 23:3 موضوع | لينک ثابت
حرفهای ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه میکنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!
قیصر امین پور
نوشته شده توسط احسان بلوچی در دوشنبه دهم بهمن 1390 ساعت 20:47 موضوع | لينک ثابت
معلّم یک کودکستان به بچه هاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهایى که از آنها بدشان میآید، سیب زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند . در کیسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ۵ سیب زمینى بود. معلّم به بچه ها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب زمینی هاى گندیده. به علاوه، آنهایى که سیب زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلّم از بچه ها پرسید: «از این که سیب زمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟ » بچهها از این که مجبور بودند سیب زمینی هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وقتی است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیب زمینی ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ »
نتیجه اخلاقی: پس همیشه سعی کنیم کینه کسی رو به دل نگیریم بلکه به خوبیهای شخص بیشتر بیاندیشیم تا کینه ای از اون به دل بگیریم
نوشته شده توسط احسان بلوچی در جمعه هفتم بهمن 1390 ساعت 12:46 موضوع | لينک ثابت
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد .
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
نتیجه اخلاقی: توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
نوشته شده توسط احسان بلوچی در جمعه هفتم بهمن 1390 ساعت 12:42 موضوع | لينک ثابت
چرا می گوییم طرف خالی بست؟!
پیشینه عبارت "خالی بستن" به معنی "دروغ گفتن و لاف زدن" که این روزها رایج است به سال هاپیش بر می گردد.
نقل می کنند که در آن زمان بدلیل کمبود اسلحه، بعضی از پاسبانهایی که گشت می دادند فقط غلاف خالی اسلحه یعنی همان جلدی که اسلحه در آن قرار می گیرد را روی کمرشان می بستند و در واقع اسلحه ای در کار نبود.
دزدها و شبگردها وقتی متوجه این قضیه شدند برای اینكه همدیگر را مطلع كنند به هم می گفتند که طرف "خالیبسته" و منظورشان این بود که فلان پاسبان اسلحه ندارد و غلاف خالی اسلحه را دور کمرش بسته به این معنی كه در واقع برای ترساندن ما بلوف می زند که اسلحه دارد و روی همین اصل بود که واژه خالی بندی رواج پیدا کرد.
نوشته شده توسط احسان بلوچی در یکشنبه دوم بهمن 1390 ساعت 17:10 موضوع | لينک ثابت
ازدواج یا همان پیوند زیبای زناشویی پیوندی آیینیاست که طی احکام یا رسومی خاص بین زن و مرد در مذاهب و کشورهای مختلف برقرار میشود و در نهایت به تشکیل خانواده منجر می گردد.
نوشته شده توسط احسان بلوچی در یکشنبه دوم بهمن 1390 ساعت 16:59 موضوع | لينک ثابت
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛
آرایشگر گفت: “من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد.”
مشتری پرسید: “چرا؟”
آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض میشدند؟ بچههای بیسرپرست پیدا میشدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این چیزها وجود داشته باشد.”
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ چون نمیخواست جروبحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده..
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: “به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.”
آرایشگر با تعجب گفت: “چرا چنین حرفی می زنی؟ من اینجا هستم، همین الان موهای تو را کوتاه کردم!”
مشتری با اعتراض گفت: “نه! آرایشگرها وجود ندارند؛ چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد.”
آرایشگر گفت: “نه بابا؛ آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.”
مشتری تایید کرد: “دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.”
نوشته شده توسط احسان بلوچی در شنبه یکم بهمن 1390 ساعت 22:50 موضوع | لينک ثابت
She’s So Lonely
She lived in New York City.
He lived in Los Angeles.
They were in love.
"I feel so lonely," she said.
She was crying.
"Your family is in Los Angeles.
You have your brothers.
You have your sisters.
You have your parents.
Who do I have?
I don’t have anyone.
I don’t have any brothers.
I don’t have any sisters.
My parents are in China.
I come home to my apartment every night.
No one tells me hello.
No one gives me a hug.
No one gives me a kiss.
I have a big, empty apartment.
I hate it. It’s so big.
It’s so empty.
She cried some more.
She blew her nose.
"When are you moving here?"
she asked.
He said, "My boss won’t let me move there for another six months.
My boss won’t let me move there now.
" She said, "Who is more important--your boss, or me?"
نوشته شده توسط احسان بلوچی در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ساعت 20:59 موضوع | لينک ثابت
وجود تنها یک زمان را می شناسد، و آن زمان حال است.
این زبان است که سه زمان را می سازد،
و سه هزار تشویش در ذهن تو ایجاد می کند
وجود تنها یک زمان را می شناسد زمان حال است
و هرگز با تشویش همراه نیست، سراسر آرامش است.
هنگامی که به تمامی در اینجا حضور داری،
دیروز تو را سوی گذشته نمی کشد،
و فردا تو را سوی خود نمی کشد
در آرامش سیر می کنی آری...
حضور در لحظه، راز و نیاز است،
به تمامی در لحظه بودن.
آه که چقدر زیباست،
چه رایحه ای،
چه شادابی و طراوتی
همیشه جوان و هرگز به دیگر سو نمی رود.
بزرگترین نیاز انسان همانا نیاز به آن است
که نیازی بر آورد و گرنه احساس می کند که می شکند.
درختان،
ابرها،
خورشید،
ماه،
اختران،
کوهها،
گویی هیچیک به تو نظری ندارند.
تمامی وجود بی تفاوت می نماید.
بود و نبودت یکسان است،
اینجاست که ذهن می کاهد و می فرساید.
اینجاست که مذهب راستین تلاش می کند
به هر راهی یاریت دهد تا شانه هایت را از بار این نیاز آزاد سازی،
تا بینی که نیازی به این نیست که کسی نیازمند تو باشد.
وجود چنین دست نیازی به آن می ماند که در جستجوی افسانه ای باشی.
نوشته شده توسط احسان بلوچی در دوشنبه نوزدهم دی 1390 ساعت 22:11 موضوع | لينک ثابت
A Cat and a Dog
The black cat jumped up onto the chair. It looked down at the white dog. The dog was chewing on a bone. The cat jumped onto the dog. The dog kept chewing the bone. The cat played with the dog’s tail. The dog kept chewing the bone. The cat jumped back onto the chair. It started licking its paws. The dog stood up. It looked at the cat. It licked the cat’s fur. The cat licked the dog’s nose. The dog went back to its bone. A boy ran through the room. He was wearing a yellow shirt. He almost ran into the chair. The cat jumped off the chair. The cat jumped onto the sofa. The chair fell onto the floor next to the dog. The dog stopped chewing the bone. The dog chased the boy. The boy ran out to the street. He threw a stick. The dog chased the stick. The dog lay down. It chewed on the stick.
نوشته شده توسط احسان بلوچی در جمعه شانزدهم دی 1390 ساعت 22:41 موضوع | لينک ثابت
۲۰ روش برای زندگی بهتر
نشریه Women magazine بیست روش برای زندگی بهتر به مردم پیشنهاد کرده است تا با به کارگیری آن رضایت مندی بیشتری از زندگی برایشان ایجاد شود. این روش ها عبارتند از:
۱- روزانه ٣ نفر را مورد تحسین قرار دهید.۲- طلوع خورشید را تماشا کنید.۳- در سلام کردن پیشقدم باشید.۴- توقعات خود را کاهش دهید.۵- با همه طوری رفتار کنید که دوست دارید با شما رفتار کنند.۶- هیچ گاه از کسی ناامید نشوید زیرا معجزه غیرممکن نیست.۷- به دیگران حسادت نکنید.۸- برای کسب دانش و شهامت دعا کنید نه برای به دست آوردن مادیات. ۹- سرسخت باشید ولی مهربان.10- اسم اشخاص را فراموش نکنید.۱۱- دلرحم تر از آنچه نشان می دهید باشید.۱۲- فراموش نکنید که بزرگ ترین نیاز عاطفی انسان قدرشناسی از اوست.۱۳- به قول خود عمل کنید.۱۴- حتی هنگام ناراحتی، سعی کنید خشم خود را کنترل کنید.15- فراموش نکنید که موفقیت یک شبه به دست نمی آید.۱۶- فراموش نکنید برنده ها کاری می کنند که بازنده ها نمی کنند.۱۷- سعی کنید اولین چیزی که سر کار خود می گویید باعث شادی دیگران شود.18- شادی دیگران را خراب نکنید.۹۱- فرصت علاقه نشان دادن به نزدیکانتان را از دست ندهید.
۲۰- بعضی مطالب را پیش خود نگه دارید تا احساسات کسانی که دوستشان دارید جریحه دار نشود.
نوشته شده توسط احسان بلوچی در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ساعت 22:19 موضوع | لينک ثابت
تفریح کنید وبازی کنید زیرا دوست ندارم که در دین شما خشونتی دیده شود
از همه بدبختان بدبختتر کسی است که فقر دنیا و عذاب آخرت را با هم دارد
بهترین کارها پس از ایمان به خدا دوستی با مردم است
نگاه بد ، تیری زهر آگین از تیرهای شیطان است
حضرت محمد مصطفی (ص)
نوشته شده توسط احسان بلوچی در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ساعت 23:5 موضوع | لينک ثابت
پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد
هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مىداد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:من الان داخل قصر مىروم و مىگویم
یکى از لباسهاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.
اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعدهاش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند
در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مىکردم
اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد . . .
نوشته شده توسط احسان بلوچی در دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعت 22:58 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ
چند روز زندگی را تنها گاه پریدن می دانم.
شاید سخت باشد اینکه همیشه در این اندیشه باشیم : ” پرواز سخت است ! “
باید آموخت که انسان خلق شده است برای ” حرکت ” و نه ” ایستایی “
برای پریدن و اوج گرفتن.
که اگر جز این بود آفرینش او را بی معنا می دانستم.
بایدرفت
باید شد،
نباید ماند
اینجا جای ماندن نیست
باور کن
چرا مردم قفس را آفریدند ؟
چرا پروانه را از شاخه چیدند ؟
چرا پروازها را پر شکستند ؟
چرا آوازها را سر بریدند ؟.
پس از کشف قفس ، پرواز پژمرد
…سرودن بر لب بلبل گره خورد
کلاف لاله سر در گم فرو ماند
شکفتن در گلوی گل گره خورد
چرا نیلوفر آواز بلبل
به پای میله های سرد پیچید ؟
چرا آواز غمگین قناری
درون سینه اش از درد پیچید ؟
چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت ؟
چه شد آن آرزوهای بهاری ؟
چرا در پشت میله خط خطی شد
صدای صاف آواز قناری ؟
چرا لای کتابی ، خشک کردند
برای یادگاری پیچکی را ؟
به دفتر های خود سنجاق کردند
پر پروانه و سنجاقکی را ؟
خدا پر داد تا پرواز باشد
گلویی داد تا آواز باشد
خدا می خواست باغ آسمان ها
به روی ما همیشه باز باشد
خدا بال و پر و پروازشان داد
ولی مردم درون خود خزیدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولی مردم قفس را آفریدند
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
هفته سوم بهمن 1390
هفته دوم بهمن 1390
هفته اوّل بهمن 1390
هفته سوم دی 1390
هفته دوم دی 1390
هفته اوّل دی 1390
هفته چهارم آذر 1390
هفته سوم آذر 1390
هفته دوم آذر 1390
هفته اوّل آذر 1390
POWERED BY